مردی یک دختر داشت.او دختر خود را به ازدواج کسی نمی داد. جمعی از افراد پرسیدند که چرا دختر خود را به شوهر نمی دهد؟. مرد ګفت کسی طلبگار نمی آید ، به چه کسی بدهم. افراد گفتند هر کسی که بعد از امروز طلبگار آمد، دختر خود را به عروسی بده. مرد پذیرفت وبه اصطلاح عامیانه گفت: هر سگ و پشک وخرسی که آمد، دختر خود را به عروسی میدهم.

شبی یک مرد ماسک خرس را به چهره گذاشته به خانه آن مرد رفته گفت: به خواستگاری دخترت آمده ام.

مرد مطابق قول قبلی خود عمل نموده،دختر خود را به آن مرد خرس نما داد. پدر درهنگام مرخصی به دختر خود یک بوجی گندم را داد.اما برای این که فردا پی گرفته از سرنوشت دختر خود آگاهی حاصل نماید، بوجی گندم را سوراخ نمود.

صبح مرد دانه های گندم را پی گرفته رفت تا این که به یک دالان سنگی رسید. هنگامی که به دالان سنگ داخل شد، یک جهان دیگر در مقابل اش نمایان گردید. در آن جا کشتزار بزرگ گندم و در میان آن یک رهرو و در پایانه آن قصر زیبا را مشاهده نمود.

مرد پیش رفت، به قصر رسید .در آنجا دختر خود را یافت. دختر از پدر خود به خوشی استقبال نمود. در این ضمن شوهر دختر آمد.

بعد از صرف طعام داماد گفت : من به کار خود می روم و شما این جا باشید.

خسرش گفت : من هم با تو می آیم.

داماد گفت: اگر از کسی قرضدار باشی، با من نه بیا که من به تو کمک کرده نمی توانم.

خسرش گفت: قرضدار کسی نیستم.

داماد که وظیفه نگهداری قبرستان اطفال را به دوش داشت؛ به مجرد رسیدن به قبرستان، یکی از اطفال از قبر برخاسته به خسر داماد گفت: تو دو کاسه شیر قرضدار من هستی، برایم بده.

مرد پرسید : از کجا دو کاسه شیر قرضدار تو هستم.؟

طفل گفت: درهنگامی که مادرم به من شیر میداد، مادرم را اذیت نموده به کاری گماشتی.من نتوانستم تمام شیر مادرم را بخورم. بناء حق شیر من، بر تو باقی است.

داماد به خسر خود گفت: من قبلاً گفته بودم که اگر قرضدار کسی باشی من به تو کمک کرده نمیتوانم ،حال برو دو کاسه شیر را پيدا کرده بیا.

مرد سراسیمه به راه افتاد. در میان راه زنی را دید.

زن از مرد پرسید: کجا می روی؟

مرد موضوع را بیان داشته گفت: می روم دو کاسه شیر پیدا کنم.

آن زن گفت: صبر کن. زن زلف دراز خود را تاب داده، دو کاسه شیر را در آورده به آن مرد داد. مرد خوشحال شده آن دو کاسه شیر را آورده به آن طفل داد. بعد خسر و داماد به خانه برگشتند.

خسر بعد از سپری نمودن مدتی با دختر و داماد خود ،به خانه خود برگشته، از زنده گی خوش دختر خود، به خانم خود خوشبری داد.