روزی یک مرد درسر راه خود یک صندوقچه زیبا را یافت. آن مرد به فکراینکه احتمالا کدام خزانه یا حد اقل کدام چیز خوبی را یاقته است، به گوشه رفته سرصندوقچه را باز نمود.
دید که در درون صندوقچه یک موجود خورد شور میخورد. آن چیز از صندوقچه خارج گردیده ،آهسته آهسته بزرگ وبزرگترمی شد ،تا اینکه به یک هیولا وهیکل بزرگ مبدل گردید .
هیولا به آن مرد گفت: من یوښ(دیو) هستم .تورا میخورم.
مرد که بسیار ترسیده بود،گفت :نه . مرا نخور،هرچیزی را که میخواهی برایت حاضر می سازم .
یوښ گفت: نه . من ازخوردن انسان خوشم می آید.
مرد که دید یوښ از تصمیم خود صرف نظر کردنی نیست، برایش گفت: تو آن چیزی که در داخل این صندوقچه بود،نیستی .

یوښ گفت: نه، من همان چیزی هستم که درداخل همین صندوقچه بودم .
مرد گفت: تو دروغ میگویی . این حرف تورا وقتی قبول دارم که دوباره به این صندوقچه داخل شوی ومن ببینم که با این تنه وتوشه بزرگ در آن، جا می شوی .
یوښ گفت: نه ، یک آدم دیگرهم مرا مانند تو فریب داده، درین صندوقچه قید کرده بود. من دیگر این کاررا نمی کنم وتورا حتماً میخورم .
مرد که بسیار ترسیده بود وبرای نجات خود از گیر یوښ تقلا داشت ،یوښ با پنجه های قوی وبزرگ خویش مرد را به مانند یک چیز بسیار خورد برداشته ،با خود بُرد .
نتیجه: این حکایت که مربوط به زمان قبل از اسلام می باشد،نشان می دهد که یوښ یعنی دیو موجود بی رحم میباشد. نورستانیهای قبل ازاسلام معتقد بودند که دیو به مانند اهریمن موجود شررسان یا معبود شراست که به انسانها ضرر می رساند و درصورت دسترسی، آنها را می بلعد. لذا باید خود را به ګیر این معبود شریر نداد.


