درشماره دهم مورخ پانزدهم ذی الحجه سال ۱۲۹۰هـ در نشریه شمس النهار، نخستن نشریۀ زمان سلطنت امیرشیرعلی خان، مطلبی ازکافرستان تحت عنوان (خبربدخشان) نشرشده است. مطلب بسیار جالب وخواندنی بوده ،متن آن را عیناً در اینجا می آورم. خواندن این مطلب جالب را برای خوانندگان گرامی سپارش می نمایم.
کارسپاندت بدخشان می نگارد که درسال حا ل برف درحدودات وخان(واخان) وشغنان بکثرت باریده و دربدخشان هم به نسبت سال های سابق دوچند وسه چند شده، ده نفر کافر باشنده های کافرستان وارد مقام فیض آباد گردیده، مشرف به اسلام گردیدند. منجملۀ آن کافرها شخصی مسمی وان که ملک ورئیس پنجصد خانه است نقل عجیب بیان کرد که به سبب عجیبی بنابر اندراج اخبارعرض میکنم.
مسمّی وان بیان نمود که ملک مایان که به فاصله دوصد میل از بدخشان واقع است وآن ملک را سوړا می گویند، دره ایست که سه قوم سوړا،کووا،مانکا تقریباً سه هزار خانه درآن آباد هستیم،متصل آن دره، کوهی است نهایت بلند که تقریباً هفت هشت هزار فت از سطح سمندر بلند است، وشاخ کوه همالیه است . درآن سوراخی است قوم مایان دستوری دارند که وقتی که عروسی می کنیم اول زن را درآن غار برده سه گنټه زن را درآن غار رها می کنیم . بعد از آن، آن زن را کشیده به خانه می آریم و عادت مذهب با این است که گاهی آن زن احوال آن غار را بیان نمی کند و نه شوهر ویا قوم آن زن از آن استفسار می کنند.
الحال وان نام بیان کرد که وقتی که عروسی کردم دوسال بعد یک شخص سوداگر مسلمان به معرفت میرچترار درملک مایان آمده سوداگری اجناس پوشیدنی را آورد. من هروقت به نزد وی میرفتم و آن مسلمان خفیه خفیه تعلیم وتلقین مسلمانی میداد وچونکه مرا تعشق به همراه زوجه خود بود،جمله احوال به زوجه خود می گفتم. چنانچه بعد ششماه اسلام در دل بنده و زوجه ام اثرکرده خفیه مسلمان گردیدیم.
روزی اززوجۀ خود استفسار کردم که درین غار که دربیخ کوه است و عروسهای نو را درآنجا می برند و مردان هرگز درآنجا نمی روند، و درآنجا چیست. زنم به بنده گفت که درآنجا به فاصله پنجاه قدم وقتی که رفته شود، یک بت نهایت بزرگ است ویک چشمه آبی است به غایت شیرین. زن رفته ازآن چشمه آب می نوشد وقدم بت بزرگ را میبوسد.لیکن به سمت شمالی آن بت به طرف یک گوشه روشنایی معلوم می شود،لیکن من نرفتم ونه زن ها آن طرف میروند.
چونکه دریافت احوال آن روشنایی نهایت بدلم میل کرد، ومذهب اسلام نهایت در دلم اثرکرده بود،مذهب سابقه خود را عین ضلالت می پنداشتم،روزی صبح دو سه وقته نان پخته کردم وبه وقت تاریکی داخل آن غارشدم وقتی که فاصله پنجاه شصت قدم رفتم بتی نهایت بزرگ دیدم به صورت زن ازطلا یا برنج که تشخیص آن به خوبی کرده نتوانستم ومتصل آن چشمه آبی بود، که از سنگ برآمده بود نهایت سرد و شیرین که به اعتقاد خود زن های قوم مایان می گویند که بلاشبهه این بت، زن بابا آدم است واین چشمه چشمۀ ازچشمه های جنت است. داخل شدن مذکردرین غار، موجب هتک حرمت زن بابا آدم است. ازین جهت گاهی مردان درین غارداخل نمی شوند، ونه این احوال از زن خود می پرسند که پرسیدن را هم موجب هتک حرمت میدانند .
وقتی که روشنایی را به طرف شمال بت دیدم ،قدم جرأت را گشاده پیشتررفتم سنگی حایل دیدم به قوت خود آن سنگ را به قدری دورکردم که مرور وعبور درآن ممکن باشد. وقتی که پیشتردیدم یک مکان وسیع دیدم که درآن خم های آهن مانده پر ازعرق انگور و درآن مرده ها نهایت قوی هیکل که بالفعل سرشش نفرمساوی سریک شخص آن مرده میتواند شد، درآن عرق ها مانده سه صدوهشتاد خم را شمار کردم ومیدان نهایت وسیع وجای های خوب عمارت ازسنگ سرخ وسیاه درآنجا ساخته و اوزار(ابزار) آهنگری وزرگری درآنجا نهاده سه عمارت کلان مقفل دیدم ، چونکه تنها بودم خوف در دلم اثر کرد پیشتر جرأت نکردم، صرف وقتی که نزدیک یک مکان مقفل رفتم، آوازجرس متواتر می آمد .
به وقت شام واپس آمدم واین نه نفر همراهیانم که به سبب تلقین من مسلمان شده بودند، این احوال باوشان گفتم وعزم مصمم نمودیم که رفته و آن مکانات مقفل رامی گشائیم واز ملک خود میگریزیم، که اگر بر این سُرکسی واقف شد، که کسی ازمذکر داخل غارشده، آن را قتل می کنند.
درآن روزها زنم به عارضه تب محرقه وفات یافت . دلم ازملک کافرستان سرد شده عزم آمدن ترکستان نموده اول همه ده نفر داخل آن غارشدیم. وقتیکه به بسیار مشقت ها آن مکان مقفل که ازآن آوازجرس می آمد گشادم . سقف آن مکان به مقدار دو هزارفت بلند دیدم . درآن جرسی به کلانی پانزده من آویخته دیدم که بعد اازیک منټ حرکت کرده آواز می کرد ودرآن مکان وفور بت های سنگین وبرنجی بود و بوی مشک به بسیارکثرت می آمد ویکطرف صندوقهای بسیار افتاده بودند،شمارنکردم مگر به قیاس میگویم که ازهزار دو هزار بسیاربودند وبه طرف جرس که نگاه کردم هیچ به خیالم نیامد که حرکت وی به سبب چیست، شاید طلسمی کرده باشند . فوراً آن خانه را بند کرده خانه دویم راگشادیم . در آن طویلۀ اسپان بود و بقدر یکصد اسپ ها به آخورها بسته بودند .
در ابتدای نظرخیال کردم که حقیقت اسپ ها اند. وقتیکه خوب تامل کردم دیدم که اسپ های ازسنگ تراشیده اند ،مگر آفرین برصانعان مانی نژادکه به قسمی تصویر پیکر اسپ تراشیده بودند که موج موی های دم اسپان درآن تصویر نمودار بودند.
به طرف شمال آن خانه که رفتم درآن جا چشمه بسیار شیرین از آب سرد برآمده بود، مگر درهمان زمین غرق می شد. معلوم نمی شد که آب وی بکدام طرف میرفت. متصل چشمه یک سوراخ بود به قدر هفت فت مدور و از آن روشنایی میتافت، ومتصل چشمه یک بت ازبرنج یا طلا که تشخیص کرده نتوانستم، به قدر ده فت بلند به دو زانو نشسته ویک شمشیر که آن را ازبرنج ساخته بودند، وتاج شاهی به سرآن بت مانده ،چشم های آن بت ازسنگ سرخ بودند، مگر تعجب آنکه به مثل چشم انسان پلک می زد ندانستم که درآن چه حکمت به کاربرده بودند.
بعد از آن، آن مکان را هم بسته کرده مکان سوم را که ازهمه مکان ها بلند تر ووسیع تر ودروازه آن هم کلانتر بود، گشادیم. درآن سه دهلیز دیدیم و بر هردهلیز بیست نفرسپاهیان ازسنگ تراشیده، مسلح ایستاده بودند. وقتیکه ازسه دهلیزها گذشتیم مکان وسیع مدور بقدر دوهزارفت، تمام صحن آن خانه نقش کاری ازسنگ مرمر وسیاه وسرخ بیک تمثیل فرش بود وگرداگرد آن به قدر چهارصد کرسی ازسنگ مانده برهریک آنها بتی به صورت انسان نشسته به دست هریک، یک قبضه شمشیر وبه طرف مغربی آن مکان، یک تخت هست پایه به قدر نه فت بلند نهاده، بر آن تصویر بت به قدر سی فت بلند ازمس وملمع نقره کرده، تاج چهارقبه بسر نهاده نشسته بود. به خیال چنان آمد که تصویر کدام پادشاه بود، و دراین خانه بوی مشک به کثرت بود و نزدیک تخت آن پادشاه دو تصویر بچه های خورد از مس ساخته بودند به مثلی که آن دو تصویر خورد، پسران آن پادشاه باشند.
این عجایب را ازآن مکان دیده برآمده درعرصه بیست وهفت یوم به سبب کثرت برف که در این روز ها درحدودات شغنان ووخان(واخان) و زیباک افتاده بود، وارد این مقام گردیدیم.