در خانواده ی هفت برادر و یک خواهر زنده گی میکردند. خواهر که روزی گوسفندان را به آب دادن برده بود، متوجه شد که یکی از گوسفندان آب نمی خورد. دختر پریشان شد که چرا آن گوسفند آب نمی خورد. در این هنگام آفتاب ظاهر شده، از دختر پرسید که چرا پریشان است.
-دختر گفت: یکی از گوسفندان آب نمی خورد، به این دلیل به تشویش افتاده ام.
- آفتاب گفت: تشویش نداشته باش دلیل آن را برایت می گویم. آن گوسفند به سببی آب نمی خورد که در آب کارد را دیده است. در بازگشت به خانه، شب آن گوسفند را ذبح نموده، تو را به یکی از برادر هایت به نکاح در می آورند.
دختر از آفتاب تقاضا کرد که او را با خود به خانه اش ببرد.
آفتاب گفت: مادر من بسیار ظالم است. تو با او ساخته نمی توانی. دختر پافشاری نمود که با آفتاب برود. آفتاب نیز پذیرفته او را به خود بُرد و با او ازدواج نمود.
مادر آفتاب که خشوی بسیار ظالم بود؛ روزی به عروس خود گلم سفید را داده گفت که آن را سیاه ساخته بیاورد.
-دختر گلم را گرفته نزد آفتاب رفته حکایت کرد. آفتاب گلم سفید را سیاه ساخته به خانم خود داد، تا به مادر آفتاب ببرد.
-مادر آفتاب این بار گلیم سیاه را به عروس اش داده گفت: گلم را دو باره سفید ساخته بیاورد. دختر نزد آفتاب رفته موضوع را بیان نمود.آفتاب گلم سیاه را سفید ساخته به خانم خود داد تا به خشو خود ببرد.
- روزی از روز ها، مادر آفتاب یک بوری گندم را به عروس خود داد تا آن را در کوه چپه نموده بیاید. خانم آفتاب دستور خشو را اجرا نموده برگشت؛ مادر آفتاب به عروس خود دستور داد تا دو باره آن گندم را دانه دانه از کوه جمع نموده بیاورد. خانم آفتاب نزد آفتاب رفته موضوع را بیان داشت. آفتاب دانه های گندم را از کوه گرد آورده به خانم خود داد؛ تا به مادر آفتاب ببرد.
-یک روز مادر آفتاب به عروس خود گفت که درسر اش شپش بپالد. اما دستور داد که صرف طرف راست سر اش را بپالد و با طرف چپ سر، کاری نداشته باشد. خانم آفتاب خلاف دستور خشو، روی کجکاوی طرف چپ سر خشوی خود را نیز پالید. درهنگام پالیدن طرف چپ سر خشو ، پدر، مادر ، برادران وحیات روزمره خانواده پدرش را دیده، اشک از چشمانش جاری شد. قطره اشکی بر دست مادر آفتاب افتاد. مادر آفتاب اعتراض نموده گفت که چرا برخلاف دستور، طرف چپ سر او را پالیده است.
-خانم آفتاب به خشوی خود التماس نمود به او اجازه دهد که به دیدن فامیل پدر خود برود، و تعهد سپرد که به زودی برمی گردد.
-مادر آفتاب به شرطی اجازه داد که عروسش که اگر در مدت سه روز بر نگردد؛ خانه پدرش را سنگ باران خواهد شد.(ا)
-خانم آفتاب نزد شوهر رفته پرسید که از خانه پدر چه سوغات بیاورد.؟
-آفتاب گفت: از خانه پدرت کژدم و هزار پا را (۲) با خود بیاور.
-خانم آفتاب در مدت سه روز به خانه آفتاب بر نمی گردد. بناءً آفتاب خانه خسرش را سنگ باران نمود. خانواده دختر التماس نموده گفتند که عروس شما بالا می آید، سنگ باران را توقف دهید.
-خانم آفتاب طبق وعده از خانه پدر، کژدم و هزار پا را به حیث تحفه با خود به خانه آفتاب برده، از آفتاب پرسید که آنها را در کجا بگذارد؟
-آفتاب در جواب گفت: آنها را در خُم بگذار.خانم آفتاب همان کار را کرد.
-آفتاب به خانم خود گفت: در صورتی که مادرم از تحفه بپرسد؛ بگو که تحفه را در خُم گذاشته ام.
- مادر آفتاب از عروس خود پرسید که از خانه پدر خود چه آورده است.؟
-عروس گفت: آنچه را که آورده ام در خُم گذاشته ام. میتوانید آن را ببینید.
- وقتی که مادر آفتاب دست به خم داخل کرد؛ کژدم دست او را گزید. تا این که مادر آفتاب به حال نزع افتاد.
- مردم پرسیدند که تو را چه شده است؟. مادر آفتاب گفت: مرا مکر عروس نه، مکر پسر، گزیده است.
از همان زمان این ضرب المثل که می گوید: وُۋ به ډېن بېست نۍ؛ پؤتر به ډېن بېست. یعنی مکر عروس نه ، مکر پسر، عام شده است.(۳)
پاورقي:
(۱)- اشه وټلا: یک اصطلاح است که معنای تحت اللفظی آن باران ژاله وسنگ می باشد. اما در اصطلاح به بارش شدید ژاله هم گفته می شود. البته این کلمه دراصطلاح، برای کار برد شدت قهر وعصبانیت استعمال می شود.
(۲)- اۉپه شَوړه: معنای لغوي کلمه کژدم و هزار پا بوده، اما در اصطلاح به عنصر جنجالی و مزاحمت کننده، استعمال می شود.
(۳)- این اسطوره که را از قول دو خواهر محصل پوهنتون ننگرهار در ماه حوت ۱۴۰۰ هـ ش درکابل ثبت نموده ام. آنها خود این اسطوره را در نورستان از یک خانم قصه ګوی شنیده بودند.


