یک اسطوره از ارباب الانواع نورستان قدیم
در نورستان قبل از اسلام ،اسطوره رب النوع (دې) نه تنها دردو قریه ویگل معروف و مشهور بود، بلکه در درۀ کلښوم زبانزده عام بوده است. اثارعینی نیز برای اثبات این اسطوره درمحل موجود، و معبدی به نام رب النوع دی آباد بوده است. در آنجا مسجمه برنجی به شکل پرنده به نام سون نینگڅه یعنی پرنده طلایی گذاشته ،از سوي اهالی قریه ویگل پرستش می شد. (فتح کافرستان، ص۲۱۱).
(دی ) در مذهب قدیم نورستان به حیث رب النوع خیر و نیکی و (یوښ) یعنی دیو یا اهریمن، به حیث رب النوع شر شناخته می شد. این اسطوره مجادله میان نیروی های (خیر) و (شر) را به بیان می گیرد، که در پایان نیروی خیر بر شر غالب و آن را نابود می سازد.
در پاییز هر سال ساکنان قریه ویگل را تشویش عجیبی فرا می گرفت. زیرا مقرر بود که دراین فصل سال قربانی انسانیی را به یوښ(دیو= اهریمن) ارایه نمایند.
یوښ همه ساله در این فصل سال یک تن از اهالی قریه وایگل را به این عنوان قربانی می گرفت که گویا به بهای این قربانی،بهار را به مردم آن قریه به ارمغان می آورد. یوښ در دره تنگی در شمال شرق دهکده سفلای وایگل جایگاه داشت که از آن رود خانه کوچکی همچون شریان ازمیان آن جریان داشت. به دلیلی که آن دره سرزمین و جایگاه یوښ بود،هیچ آدمیزاد از ترس و هیبت نمی توانست به آن دره کوچک زیبا پا گذارد.
یوښ سالانه یک تن از اهالی قریه را به دست آورده بعد از بلع گویا به ایشان بهار را به ارمغان می آورد.
صرف در هنگام ارایه قربانی بود که مردم قریه می توانستند با مراسم خاص به سوی جایگاه یوښ بروند و بعد از اهدای قربانی، به همان ترسی که رفته بودند، برگشتند.
بعد از بازگشت از ارایه قربانی، به خاطر اینکه در اهدای قربانی سال آینده تاخیری رخ ندهد وهمه مردم قریه به یک باره طعمه عصبانیت یوښ(دیو) نشوند، موسفیدان قریه هرچه زود تر گردهم آمده می سنجیدند که چه کسی را برای سال آینده به حیث قربانی در نظر گیرند. در طرف دیگر نیز هریک از اهالی قریه در این هراس و ترس به سر می بردند که مبادا خودش قربانی آینده اهریمن باشد.
هر باشنده قریه می دانست گذشتگان شان که این بار را برده اند، آنها نیز مجبور اند به پرداخت این بهای بزرگ، تن دهند.هریک از باشندگان قریه می خواستند که یوښ نابود گردد، اما این امر برای شان به یک رویای تحقق نیافتنی تبدیل شده بود. در ذهن شان می گذشت، نابودی یوښ؟ ، ناممکن !.
فصل خزان فرا رسید . این بار قربانی یتیم بچۀ است که خزان سال پار به همین منظور مشخص شده بود. اوصرف یک خواهر داشت . خواهرمهربان ودلسوز.
خواهرش هم دلهره سخت داشت که درنبود یگانه برادر وهمدرد، با چه سرنوشتی روبه رو خواهد شد. او ازهمان آغاز درفکر چاره جویی نجات برادرخود ازگیریوښ بود. هرچاره که در ذهنش خطور می کرد، به نظرش خام می آمد و آن هم در برابریوښ.
خواهربالاخره به پیره زن غیبگو(۱) مراجعه نمود. غیب گو با کاربرد شیوه معمول، بعد ازکارروایی رو به دختر نموده گفت: به روز معین که برادرت را به قربانی می بردند، تن اورا با مدفوعات انسانی آلوده ساخته به سوی یوښ بفرست . برادرت می تواند دې(رب النوع نجات) را که ناجی مردم قریه است، جستجو و پیدا نموده به یاری بطلبد. برای این سفر به برادرت یک مقدار لوبیای سیاه جوش داده، یکدانه شانه و یکدانه سوزن را بده، وبرایش بگو که درسفرجستجوی (دی) به جز لوبیا چیز دیگری را نخورد . درهنگام ضرورت شانه به جنگل انبوه، وسوزن به خارزار وسیع مبدل خواهد شد. من مطمین هستم که برادرت دراین سفر کامیاب می شود.
آن روز سیاه وغمین که باید مردم قریه یتیم بچه را به قربانی یوښ ارایه نماید، فرا رسید. خواهر با وجود شک وتردید های که به کارآیی نسخه زن غیبگو داشت ، به دساتیر او عمل نمود .
هنگامی که پسر آلوده به مدفوع به جایگاه یوښ نزدیک شد، یوښ بوی بد را استشمام نمود، با عصبانیت صدا کرد : این کثیف را از من دور کنید ، نگذارید که به من نزدیگ گردد.
هیات اهدای قربانی اصرارورزیدند که یوښ قربانی را بپذیرد. چون انتخاب از یوښ بود، قربانی ارایه شده مورد پذیرش واقع نشد.
کسانی که برای ارایه قربانی رفته بودند ،مایوسانه برگشتند ومردم قریه وقتی که از رد شدن قربانی آگاهی یافتند،سخت هراسان شدند که مبادا یوښ عصبانی گردید، همه اهالی را یک باره نابود سازد.
پسریتیم وخواهر از اینکه بخش اول نسخۀ غیبگو کاری افتاده بود، خوش بودند، و امید وارشدند که بخش های بعدی نسخه نیز کارگر افتد. اما اینکه چه گونه یک پسر یتیم در راس یک حرکت فراخوانی رب النوع نجات قرار گیرد، تشویش داشتند.
وقتی که هردو متوجه این موضوع شدند که درحرکت بعدی باز هم همین پسر قربانی خواهد بود، به اجرای مراحل بعدی نسخه مصمم گردیدند.
پسر ازمردم قریه دعوت نمود که او را درسفر جستجوی رب النوع (دی) همراهی نمایند. او به مردم قریه اطمینان داد که صرف رب النوع دی می تواند یوښ شریر را نابود ومردم قریه را از شر آن، برای همیش نجات دهد.
اهالی که ازشر یوښ به ستوه آمده بودند ،با تمام نا باوری که به حرف های پسر یتیم داشتند ،با او همنوا گردیدند. سه گروپ بیست نفری را تشکیل دادند . همه به سوی شمال غرب قریه پایین ده وایگل به راه افتادند. راه دور و دراز نا معلوم ودشوار را درپیش گرفتند ، تا برای نجات خویش ازشر وظلم یوښ ، اگر بتوانند< ناجیی را پیدا نمایند.
درطول راه ، رهروان وجستجوگران رب النوع نجات با هرکسی که رو به رو می شدند، گمان می بردند ممکن او همان رب النوع باشد، وبا او پیرامون هدف سفر خویش صحبت می نمودند.
این جستجو گران که روز های زیادی را در رهپیمایی سپری نموده ،خسته و ذله شده بودند، روزی دیوی سرراه شان پیدا شد وبا خوشرویی به آنها خوش آمدید گفت. رهروان ازصحبت وصمیمیت ساختگی یوښ فریب خورده ، گمان بردند که این شخص حتماً همان رب النوع است که درجسجویش هستند.
یوښ با بسیار لطف خوش وچرب زبانی ازرهروان خسته دعوت نمود تا شب را با او سپری نمایند.
وقتی که دعوت او ازطرف جستجوگران قبول شد، با خوش رویی پرسید: عزیزان من! شمار کجا می روید وبه دنبال چه سرگردان هستید؟
یوښ که همیشه آدمیان را به حیث شکار دلخواه به دست آورده بلع می کند، از دیدن شمارزیاد آدم ها بسیار خوش شده بود، و به همۀ شان را نواسه های عزیز خطاب می نمود.
رهروان که دیو را نشناخته وبه شرین کلامی او بازی خورده بودند، تمام حقایق را، یک به یک به او بیان داشتند.
یوښ که ازتمام قضیه آگاهی یافته بود ، تصمیم داشت درهمان شب اول طرح شیطانی خود را عملی نمود همه را بلع نماید.
یوښ درخطاب به مهمانان خود گفت: نواسه های عزیز من! برای شما غذای مخصوص پخته ام،بیایید آن را نوش جان کنید!.
یوښ درواقع برای مهمانان خود کنه (حشره) را بریان نموده بود. گروپ اول و دوم بیست نفری با خوردن آن بیهوش شدند. افراد گروپ سوم نیز که پسریتیم شامل آن بود، به استثنای خودش با خوردن غذای یوښ از هوش رفتند. اما یتیم بچه که طبق دستورخواهرش ،لوبیا خورده بود، به هوش بود.
یوښ دید که صرف بچه جوان هنوز به هوش است،پرسید.
نواسه عزیر ! همه خوابیدند و توچرا نمی خوابی؟
پسر درجواب گفت: مادرم قبل ازخواب، در غربال طلایی برایم آب می داد، ومن بعد از نوشیدن آن می خوابیدم. این عادتم شده تا درغربال طلایی آب ننوشم، خوابم نمی برد.
دیو غُم غُم کرده غربال را برداشته، به سوی دریا شتافت تا هرچه زود تر درغربال به پسر آب داده، به حساب همه برسد.
دیو به عجله غربال را به دریا فرو بُرد تا در بازگشتش تاخیر رخ ند هد. اوهنگامی بسیار عصبانی گردید که دید نمیتواند آب را درغربال نگهدارد و درنتیجه ساعت ها دراین کار بی ثمر مصروف شد.
دراین فرصت یتیم بچه نربز سفید رنگ بی شاخ دیو را که آن را بسیار دوست داشت، ذبح نموده کله آن را درگوشه خانه، وگرده اش را درآتشدان گذاشت. خون نر بز را درظرفی انداخته ،با تکرار کلمه سوچه ،سوچه (۲) بر همراهان ازهوش رفته خود پاشید تا به هوش آیند.
هنگامی که همۀ آنها به هوش آمدند، نیت یوښ را به همرهان بیان، و همه شان به عجله از خانه دیو خارج و پا به فرار گذاشتند.
دیو که با دشواری تمام توانسته بود درغربال مقدار کمی آب را به خانه برساند، با اطمینان خود را در تاریکی به آتشدان رسانید، تا اتش را روشن نموده آب را به پسر داده، حساب همه را یکسره نماید. هنگامی که به آتشدان نزدیک شد، دفعتاً هردو گرده نر بزذبح شده که قبلاً پسریتیم آنها را درآتشدان گذاشته بود، پریده هر دو چشم دیو را کور کردند.
دیو به نر بز دوست داشتنی خود صدا کرده کمک طلب کرد، سرِ بریده نر بز جواب داد: اینجا هستم اما نمی توانم به توکمک نمایم .
دیو به آنچه درغیاب او رخ داده بود پی برده ،با چشمان کور با قهر وخشم زیاد، به تعقیب مردم پرداخت.
رهروان به رهبری پسر ازسفر خود نا امید شده، هراسان و دوان دوان راه قریه خویش را درپیش گرفتند.
بعد ازطی فاصله زیاد، مشاهده کردند که دیو به تعقیب آنها، خود را نزدیک ساخته است.
پسریتیم طبق رهنمودی که خواهرش از غیبگو گرفته بود، درسرراه دیو ، شانه را انداخت . در اثر به زود ترین وقت، جنگل انبوه رویید و مانع حرکت سریع، دیو گردید.
دیو بعد از عبور از جنگل غلو بار دیگر خود را به نزدیک گروه هراسان رسانید. این بار پسر فرا راه دیو سوزن را انداخت که از آن خار زار وسیع رویید که درهر گام خار درپای دیو فرو می رفت و او مجبور می شد تا خار را ازپای خود بدر کند. به این ترتیب یک مقدار وقت زیاد دیو را ضایع می ساخت.
گروه هراسان ،شتابان وبا عجله به پیش می شتافتند وبه کنار دریای خروشان رسیدند. یگانه درخت بلندی که درکنار دریا استاد بود، قطع و به روی رودخانه انداخته عبورنموده، بعد تنه درخت را به دریا انداختند تا مورد استفاده دیو قرار نگیرد.
دیو با گام های سهمگین وسنگین اما سریع، خود را بار دیگر به آنها نزدیک ساخت، اما دید که میان او بنی آدمیان روبه فرار ،رود خانه بزرگی حایل است ونمی تواند ازآن عبور نماید وسخت با عصبانیت اما با نا امیدی ومایوسانه از راهی که آمده بود، برگشت.
جستجو گران رب النوع (دې) وقتی که مطمین شدند ازتعقب دیو در آمان شدند، از عمق دل التماس نمودند و دست بلند نموده صدا بر آوردند ، ای دې، ای ناجی ما! تو کجا هستی و درکجا تورا یافته می توانیم ، تا تو به داد ما برسی، وما را از شر دیو نجاب دهی!
بعد ازین التماس، جستجوگران رب النوع ناجی، مایوسانه به سوی قریه خود به راه افتادند.
دراین هنگام پرنده طلایی برشانه یتیم بچه نشسته، به زبان گویا گفت: ای آدمیان ! شما درپی کی سرگردان هستید و از او چی می خواهید؟
رهروان خسته ونا امید، از دیدن پرنده طلایی وحرف زدن او به حیرت شدند . همه درحال حیرانی، منتظر عاقبت این حادثه دور از تصورشان بودند.
پرنده طلایی به جستجو گران حالی ساخت که او همان دی(رب النوع) است که آنها درجستجویش هستند. راهیان با شنیدن این مژده سخت شاد شدند و خواست شان را به رب النوع دی بیان داشتند.
پرنده طلایی به آنها گفت: آن گونه که شما را درنجات این دیو شریر کمک کردم، ازشر دیو قریه تان هم شما را نجات خواهم داد.
باشنیدن سخنان امید بخش دی، تمام آنهای که دراین سفر جستجو شریک و سرگردان بودند، باخرسندی وخوشی وبا امید نجات از آزار و اذیت دیو که سال ها درزیرسایه ترس ووهم او بسر برده بودند، با پرنده طلایی( رب النوع دی) یکجا به سوی قریه ویگل روان شدند.
هنگامی که به قریه رسیدند، پرنده طلایی به قیافه یک انسان نیرومند وقوی هیکل ظاهرگردیده، به مردم قریه پیام نجات و رهایی ازشرظلم ووحشت دیو را داد.
مردم قریه شامل زن ومرد ، خرد وبزرگ به تماشای آن تهمتنی آمده بودند که به آنها مژده رهایی ازظلم وشر دیو را میداد. او به مردم قریه اعلان کرد که آمده است تا آنها را از جوروستم دیو که سال های دراز پدران ، پسران وبرادران شان را از آنها گرفته است، نجات دهد.
همه مردم قد وقامت بلند وبالا، تنه واندام برجسته او را دیده، امید نجات به دل بستند وهریک دردل خود برای پیروزی او بر دیو، دعا می کردند.
رب النوع دی درخطاب به مردم گفت: من آمده ام تا یوښ را مغلوب ونابود سازم و شما را برای همیش از شر وبیداد گری وی نجات دهم. من به جنگ یوښ می روم. شما به نبردگاه ما برای من حلوای نمکی و برای دیو، کلوله سنگ های دریایی داغ وآتشین را آماده سازید.
هنگامی که نیرویم ناتوان وطلب کمک کردم، لقمۀ ازحلوای نمکی را به دهنم گذارید، اما هرگاه دیو طلب همچو کمک نمود، کلوله سنگ داغ را به دهنش بدهید.
مردم سفارش های داده شده ناجی خود را آماده ساخته، متفقاً به سوی جایگاه یوښ رفتند. یوښ که از نر سیدن قربانی ، برمردم قریه سخت عصبانی و درانتظار رسیدن قربانی دیگر لحظه شماری می کرد، رب النوع دې درپیشاپیش همه چون جنگجوی سهمگین با متانت وسنگینی و با هیبت ووجاهت یک جنگجوی نیرومند و با تجربه که ده ها میدان رزم را فتح نموده باشد، گام برمیداشت. درعقب او اهالی قریه روان بودند . دی درهنگامی که به نزدیک جایگاه دیو(یوښ ) رسید، با آواز بلند صدا کرد.
ای یوښ! من دی ، آن که برای آدمیان خیر وفلاح فکر میکنم و از آنها حمایت می نمایم، آمده ام تا این آدم ها را که همیشه بر آنها ظلم کردی، ازشر وظلم تو نجات دهم.
یوښ با شنیدن کلمات رب النوع دی، به غضب شده با صدای بلند وترسناک، تو گویی میخواهد از عصبانیت زیاد دره را وارونه نماید، با خشم جواب داد.
ای رهرو بیگانه! من تا حال هیچ کسی را ندیده ام ونیافته ام که دربرابر نیرومندی وهیبت من ایستاده شود. من خدای خشم و غضبم ، هرآن کسی را که بخواهم نابودش می کنم. من آن ام که آدم ها را می بلعم وبرای شان بهار را به ارمغان می آورم. هیچ نیروی را دربرابرخود نمی بینم. من فرمانروای این سرزمین هستم وهر آنچه بخواهم انجامش می دهم.
دی درجواب گفت: نه . هیچگاه تو آنچه می گویی نیستی . تو اهریمن هستی وستمکاری کارتو است. آدم ها از دیدن چهره پلید تونفرت دارند واز تو می ترسند. تو دروغ می گویی و این آدم ها را فریب داده یی. بهار بی تو هم می آید، گوارا تر و زیبا تر از آن که تو به دروغ ادعا داری. من درهرکجا با اهریمنان همچون تو جنگیده ام. کارشما مانند چهره تان زشت وپلید است. من توانایی آن را دارم تا اهریمنان مانند تو را نابود سازم وآدم ها را از شرشما نجات دهم.
یوښ با خشم تمام غریده گفت: اگربه خشم آیم زمین در زیر پایم می لرزد و برای آدم ها یک آه من کافیست که نابود شان کنم. اکنون که تو با من مقابل هستی ،پس بیا که جزای گستاخی ات را به دستت بدهم.
هردو به میدان نبرد تن به تن آمدند و با هم در آویختند. جنگ آن دو دره را به لرز در آورد. آهریمن تلاش نمود تا دی را نقش به زمین نماید و به مردم قریه نیرومندی خود را به اثبات برساند. اما دی با وجودی که دیو بازویش را سخت دندان کنده بود، سرسختانه مقاومت می کرد و یکبار توانست دیو را به زمین بکوبد، اما نتوانست در زمین نگهداردش.
مبارزه شدید دوام داشت حاضرین برای پیروزی رب النوع نجات که به خاطر نجات آنها از شر دیو می جنگید، التماس می کردند.
پیشگویی نتیجه جنگ مشکل بود. هر دو هنوز با قوت تمام بر همدیگر حمله می کردند. ناظرین از این تشویش داشتند که اگر ناجی شان مغلوب گردد، دیو بیرحم با ایشان چه برخودی خواهد کرد.
درگرماگرم جنگ تن به تن دیو صدا کرد، نیرویم تمام شده کمی خوردنی برایم بدهید. طبق دستور قبلی تنی از حاضرین پیش رفته گفتند دهنت را باز کن.
هنگامی که دیو دهن خود را باز کرد، به دهانش سنگ داغ را به کامش گذاشتند. سنگ کام و دل ودونش را سوختاند. دیو فریاد کشید: آه سوختم.
دی صدا کرد کمی خوردنی! یکی از حاضرین حلوای نمکی را به کامش گذاشت تا ناجی در جنگ سرنوشت نیرومند تر گردد.
این عمل چند بار تکرار گردید تا اینکه نیروی یوښ روبه ضعف گذاشته به زمین افتاد. دی در همین فرصت آخرین وضربات فیصله کن را بردیو وارد نمود. دیو در همانجا در زمین فرو رفته نابود گردید.
مردم قریه درخوشی از نابودی اهریمن، جشن های خوشی برپا و در قدر شناسی از خدمت بزرگ رب النوع دې، او را پرستیدند و درۀ که قبلا جایگاه یوښ بود، به رب النوع دې بخشیدند وبرای پرستش او معبد برپا نموده، در آنجا به یاد آن رب النوع، بُتی به گونه گنجشک ساخته گذاشتند و دره را به نام دیگل یعنی سرزمین (دی) مسما ساختند .مردم قریه در بهار همه سال با قربانی چند بز وگاو از نیکو کاری و خدمت بزرگ این رب النوع بزرگداشت به عمل می آوردند.این رسم تا زمان پخش دین مبین اسلام، در قریه ویگل مرسوم و معمول بود.
\*
در سراج التواریخ در مورد بُت پرندۀ طلایی ذکر است که، بُتی از برنج به قدر گنجشک و شکل مرغابی با یک عدد زنگ که به گردان آن آویخته بود ونیز زنگی در دست داشت و کفار سکنه ویگل آن را می پرستیدند ودر سنگلاخی در زیر خاکی پنهان کرده بودند به واسطه شخصی که از پرستش مردم مذکور آگاه بود، به دست آورده ارسال حضور والا نمود و حضرت والا در بیست و چهارم ربیع الاخر ارقام فرمود که :( این صورت و هیات بُت نیست زیرا در تواریخ ذکر بُتی بدین شکل نشده است، و یحتمل که آن را در محافل سرور بر سر چوبی کرده می رقصند و استماع آواز هر دو جرس دست و گردن او را می نمایند. (سراج التواریخ ،ج۴،بخش نخست،ص ۶۸۸، انتشارات امیری)
پاورقی:
۱- در دیانت نورستان قدیم دیال = دیبلال، مقام دوم مذهبی بود. مردم به غیب دانی این شخص معتقد بوده و به دساتیر او عمل می نمودند.
۲- سوچه - در دیانت نورستان قدیم در مراسم دینی بخصوص در مراسم قربانی این کلمه زیاد تکرار می شد که به معنای پاک و مقدس و سچه می باشد.
۳- دې- هرچند در این اسطوره دې به یک رب النوع مشخص شده است، اما در نهایت کلمه دې به معنای رب النوع یا خدا مورد استعمال بوده است.