گویند هفت خواهر یک برادر داشتند. روزی برادر یک دانه ونازدانه شان بیمار شد. طبیب(۱) آمد وگفت ، آب یکی ازچشمه ها را که درکنار آن شخصی نشسته است،بیاورید تا بردار تان صحت یاب گردد.

خواهر کلان گفت : من می روم و از چشمه آب را می آورم. او به چشمه رفت دید که در کنار چشمه یک مرد کله تاس نشسته است.

مرد کله تاس به دختر گفت : اگر بامن ازدواج کنی ، آب را برایت می دهم، در غیر آن نه.

دختر گفت : با تو کلِ کله تاس ازدواج نمی کنم؛ و آب را نا گرفته برگشت.

خواهر دوم آمد. به او نیز مرد کله تاس درخواست ازدواج کرد. او نیز با رد ازدواج با کله تاس،آب نا گرفته رفت.

تا این که نوبت به کوچکتری خواهر رسید. این خواهر پیشنهاد ازدواج کله تاس را پذیرفته؛ از چشمه آب گرفته رفت و بردارشان با آن آب شفا یاب شد.

روزی مردِ کله تاس که در واقع یک جوان زیبا رو بود؛ ماسک را از چهره برداشته،با چهره واقعی خود به خانه آن دختر ها رفته گفت: کدام یک از شما حاضر شده بود که با من ازدواج کند؟ هریک از خواهر ها گفتند من بودم. کوچکترین خواهرها که در اخیر قطار شان آرام و بیصدا نشسته بود، مرد او را شناخته گفت: همان یک بود.

مرد با دختر هفتم خانواده مذکور ازدواج و زنده گی خوش را آغار کرد. خانم در زایمان نخست دو پسر دوگانگی زیبا رو را به دنیا آورد؛ و با آنها زنده گی شان رونق بیشتر یافت.

یک گاه خواهر کلان به خانه خواهر کوچک خود رفت. روزی خواهر کوچک جهت شستشوی لباس ها به کنار دریا رفت.خواهر کلان نیز خواهر زاده های خود را برداشته با خواهر خورد خود، کنار دریا رفت. هنگامی که خواهر کوچک مصروف لباس شویی بود؛ خواهر کلان خواهر زاده های خود را زیر ریگ نموده؛ دو کلوله سنگ دریایی را برداشته به خانه برگشته سنگ ها را روی خانه انداخته، به شوهر همشیره خود گفت: خانم تو اولاد هایت را زیر ریگ نموده است. این ها اطفال تو اند.

دراین حال خواهر کوچک بی خبر از وضع، وارد خانه گردید. شوهرش بدون پرسش از اصل واقعه، زن خود را لت نموده او را کنیز دهن دروازه (۲) ساخته با خاشنه کلان خود ازدواج نمود.

برادر خواهر ها که با آب چشمه صحت یاب شده بود،یک گاو داشت که روزانه هفت ډمله(۳) شیر میداد.هنگامی که گاو برای آب خوردن به کنار دریا می رفت، آن دو طفل از زیر ریگ ها برآمده، از دو پستان گاو، شیر می مکیدند.

مرد متوجه شد که از شیر گاو دو (ډمله) روز مره کم می شود.یکی از روز ها برای درک موضوع، شمشیر را برداشته،گاو را به آب دادن به لب دریا برد. دید که دو طفل از زیر ریگ ها برآمده آغاز به مکیدن شیر گاو نمودند.در این هنگام مرد می خواست آنها را با شمشیر بزند، اطفال گفتند: ماما خواهر زاده، ماما خواهر زاده.

ماما آنها را به حال خود گذاشت تا بزرگ شدن شان از شیر گاو اش تغذیه نمایند.

 یکی از روز ها خاله کلان اطفال، که اکنون خانم پدرشان شده بود،درهنگام رفتن به محله برده ها(۴) دو طفل نو جوان را دید که در سگام(۴)نشسته اند. خاله کلان که آن دو را نمی شناسد، از آنها دعوت می کند تا مهمان او شوند. آن دو اصرار خاله خود را رد نمودند. خاله آنها از شوهر خود که در واقع پدر اطفال بود، به دنبال شان فرستاد تا به آمدن به خانه دعوت دهد.

اطفال دعوت مرد را به شرطی پذیرفتند که به دنبال شان کنیز خانه خود را، که در واقع مادر اطفال بود بفرستد.مرد پذیرفت.

اطفال با کنیز به خانه آن مرد رفتند. برای داخل شدن به خانه شرط گذاشتند که کنیز خانه باید در قسمت بالای خانه بنشیند؛ در غیر آن داخل خانه نمی شوند. بعد از آن که کنیز خانه در قسمت بالای خانه نشست، داخل خانه شدند.

میزبان برای خود و مهمان ها نان گندمی ،اما برای کنیز نان سبوس پخت. اطفال گفتند تا کنیز خانه با ایشان نان نخورد، آنها نان نمی خورند.

شب در هنگام استراحت گفتند تا وقتی که کنیز خانه با ایشان نخوابد، استراحت نخواهند کرد. این کار هم صورت گرفت.

در نیمه شب هر دو برادر برخواسته تمام ماجرا را به گونه سوال وجواب بیان کردند؛ پدر تمام گفت وشنود آنها را شنید و از قضایا آگاهی یافت.

شب پدر تصمیم خود را گرفت و صبح زن خود را که کنیز ساخته بود دوباره به زنی گرفت و خاشنه کلان خود را کنیز دهن دروازه ساخته، با اولاد خود زنده گی پر از خوشی را از نو آغاز نمود.

یادداشت:

۱- در نورستان قدیم برای حل تمام مشکلات از جمله صحی، به فالبین که یکی از ارکان مذهبی بود، مراجعه می کردند.

۲- در این افسانه کنیز دهن دروازه ذکر شده است. قرار روایات محلی خانمی را می گفته اند که در دهن دروازه می خوابید و اهل خانه و دیگران بر او پای گذاشته داخل و خارج می شدند.عملاً چنین نبوده اما این کلمه به معنای نهایت خوار شمردن کسی به کار برده می شد.

۳- ډمله – نام ظرف چوبیی است که درگذشته مالداران در آن مواشی خود را می دوشیدند.از این ظرف اکنون کمتر استفاده می شود.

۴- محله برده ها- در نورستان قدیم محله برده ها جدا از قریه آزاده گان ساخته شده بود.

۵- سگام- نام تخت بزرگ چوبی است که با کندنکاری مزین می باشد،در گذشته افراد نخبه جنگجو و مالداران برای نمایش قدرت مالی و مقام اجتماعی خود در کنار راه های عام قریه، آن را می ساختند. این نما ها هر چند اغلبا از میان برده شده اند، اما در برخی دهات نورستان، هنوز هم وجود دارد.

۶- این افسانه را در کابل به تاریخ ۲۸ / ۴ / ۱۴۰۰ از قول دو خواهر از قریه ږنچیگل ثبت نموده ام، که در طفولیت شنیده، و هنوز به خاطر داشتند.