ګویند درګذشته های دور درمیان مردم پارون به نسبت فقر ومشکلات معیشتی رسم بوده است که کهنسالان خود را ازجای بلند به پایین پرتاب می نمودند، تا جهان را وداع ګویند، و خانواده ازتکلیف مصارف آنها رهایی یابد.
روزی یکی ازافراد جوان پدرکهنسال خود را به پشت خود ګرفته رهسپار جای ګردید که کهنسالان ازآنجا به پائین انداخته می شدند. جوان برخی از راه را پیموده جهت رفع خستګی درجای توقف نمود.
پدرش از پسرش پرسید: اینجا که توقف نموده یی کجاست؟ . پسر نام جای توقف خود راګرفت. پدرش ګفت من هم هنګامی که پدر خود را به پائین پرتاب می نمودم، اینجا توقف نموده بودم.
بعد ازطی مسافه جوان باردیګر توقف نمود. پدرش پرسید اینجا کجاست؟ پسرش نام جای توقف خود را ګفت . پدرش بازهم ګفت که من هم اینجا توقف نموده بودم.
بارسوم جوان تو قف کرد تا رفع خستګی نماید. پدرش ازنام جای توقف پرسید. پسرش نام محل توقف خود را یاد کرد. پدرش ګفت من هم دراینجا توقف نموده بودم.
جوان درطول راه شاید باخود تصور نموده باشد که اوهم بالاخره به این روز میرسد و پسرش مانند خودش، اورا پشت نموده ازصخره به پایین پرتاب خواهد نمود. جوان ازپایین انداختن پدرخود منصرف شده، پنهانی پدر خود را به خانه آورده درنهانخانه خود به نګهداری او پرداخت.
روزګار چنان آمد که مردم پارون با ید به مردم منجان باج دهند. باری مردم منجان خواستند که با اقامه بهانه ی اندازه ی ،باج خود را افزایش دهند وبرای تحکیم این موضوع سه شرط را به مردم پارون ګذاشتند، که درصورت عدم برآورده شدن آن، باید دوچند باج بدهند.
آن سه شرط عبارت بود از:
۱- یک دانه عصای لشم را به مردم پارون دادند تا معلوم نمایند که سر وانجام آن کدام است.؟
۲- یک راس برۀ ګوسفند را آورده ګفتند که تا سال آینده این بره نه چاق شود ونه هم لاغر، نه کلان شود ونه هم خورد. یعنی به حال خود باشد وتغییرکمی در او وارد نګردد.
۳- یک اسپ ومادیان را آوردند که با هم بسیار شبیه هم قد وهمرنګ بودند. ګفتند که درمیان این دو، مادر و مادیان را معلوم نمایید.
مردم پارون سرګیچه بودند که چګونه این سه شرط ساده اما مشګل را حل نمایند، تا ازباج مردم منجان نجات یابند.
مردم پارون به مشوره های دوامدار پرداختند که این شروط را حل نمایند. آن پسر جوان نیز دراین مشوره ها شریک بود.
روزی پدر پیر ازپسرش پرسید که کجا رفته بودی؟ . پسرش درجواب پدر، موضوع را بیان داشت .
پدرش ګفت مردم چه می ګویند؟. او درجواب ګفت که مردم درمشوره هستند اما هنوز جواب درست را نیافته اند.
پدرش ګفت : جواب هرسه سوال بسیار ساده است.ګوش کن.
۱- عصای لشم را به دریا اندازید. ببینید که بیخ آن به سمت جریان آب، وسر آن به سمت مخالف قرار می ګیرد.
۲- برای برۀ ګوسفند به مقدار کم سبزه داده هرصبح وشام، برایش پوست پلنګ را نشان دهید، که نه چاق شود ونه لاغر.
۳- برای اسپ ومادیان کاه اندازید . ببینید که اسپ مادر کاه را به طرف چوچه خود تیله می نماید. می بینید که کدام آنها مادر وکدام مادیان است.
سال بعد مردم منجان که مطمین بودند سوالات شان لاجواب مانده است، به امید اخذ باج دوچندان آمدند. مردم پارون طبق دستور آن پیرمرد عمل نموده، توانستند به سوال های مردم منجان جواب های درست ارایه نموده، ازپرداخت باج نجات یابند.
اهالی پارون ازآن جوان پرسیدند که جواب ها را ازکجا آموخته است؟ اونیز اصل واقعیت که پدرخود را ازصخره به پایین پرتاب ننموده، بلکه در نهانخانه خود ازوی نګهداری نموده است و جواب سوال ها را ازپدرخویش آموخته است .
مردم پارون ازآن تاریخ به بعد به پیرمردان وکهنسالان خود احترام بیشتر قایل شده و ازآنها به ګونه بهتر به نګهداشت پرداختند.