روزی مهتاب بصورت پنهانی از آسمان به زمین پایین شد و در کنار دریای نشسته ، روی خود را درآب دریا میدید و مو های خود را شانه میزد. از قضا، باری بچه ای (پسری از خانواده برده) از آنجا گذر میکرد. وقتی مهتاب را در حالت آرایش دید، صدا کرد:
های مهتاب! من ترا دیدم. به مردم میگویم که تو پایین شده یی، و رویت را در آب می بینی و آرایش میکنی!
برای اینکه راز افشا نشود، مهتاب با یک جست او راگرفت تا بخورد. بچه باعذر و زاری تعهد نمود که راز را به کسی نمی گوید . مهتاب دلش به رحم آمد و او را رها کرد، تا برود. پسر وقتی کمی دور تر رفت، بار دیگر به مهتاب صدا کرد:
حال که دستت به من نمیرسد، حتماً به مردم میگویم که تو پایین شده یی و رویت را در آب می بینی و خود را آرایش میکنی!
مهتاب خیز برداشته پسر را گرفت و خورد.
لکۀ سیاهی که در وسط قرص مهتاب دیده میشود،داغ همان پسر است که بخاطر بد قولی اش، مهتاب او را بلعیده بود.
(ازسایت نورستان. نورستان سرزمین رنج ومبارزه، با اصلاحات وارده)